اشعار حماسی



دانی که ایران نشست منست
جهان سر به سر زیر دست منست

 

هنر نزد ایرانیان است و بس
ندادند شیر ژیان را بکس

 

همه یک دلانند یزدان شناس
به نیکی ندارند از بد هراس

 

چنین گفت موبد که مرد بنام
به از زنده دشمن بر او شاد کام

 

اگر کشت خواهد تو را روزگار
چه نیکو تر از مرگ در کار زار

 

همه روی یکسر بجنگ آوریم
جهان بر بد اندیش تنگ آوریم

***


توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود

***

ز دانش نخستین به یزدان گرای
کجا هست و باشد همیشه بجای

***

به دانش ز یزدان شناسد سپاس
خنک مرد دانا و یزدان شناس

***

دگر آن که دارد ز یزدان سپاس
بود دانشی مرد نیکی شناس

***

به دانش فزای و به یزدان گرای
که او باد جان ترا رهنمای

بپرسیدم از مرد نیکو سخن
کسی کو بسال و خرد بد کهن

که از ما به یزدان که نزدیکتر
که را نزد او راه باریکتر

چنین داد پاسخ که دانش گزین
چو خواهی ز پروردگار آفرین

***

به گیتی به از مردمی کار نیست
بدین با تو دانش به پیکار نیست

سر راستی دانش ایزیدیست
چو دانستیش زو نترسی ، بدیست


آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

وبلاگ حمید مستند به رنگ سبز محمد اسحاق روستا مطالب اینترنتی فروش کالای چرم ستاره ردلاین کالا postch انتقال پول ایران امریکا شریف بازار قزوین شرکت سپاهان همراه|حمل و ترخیص کالا|صادرات و واردات